یادته.....!؟؟؟؟

 

روزای خیلی طلایی یادته؟

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟


دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟


چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟



روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟


رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟



روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟


عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته



دست گرمت تو زمستون یادته؟
شونه من زیر بارون یادته؟



واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟



یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟



گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟


حرفامون سر صداقت یادته؟
تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟



گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟



دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟


دونه
دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟



فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟



واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟



یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟



زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟



یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟



فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟



پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟



نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟


طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟


فال حافظ شب یلدا ، یادته؟
اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟



چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟



چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟


گفتی ما باید جداشیم یادته؟


گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟



یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟



گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟



حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟



حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟



چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟


حالا اومدم، همون جا وایسادم؛



حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم



دراوردم از دستم انگشترو، جا گذاشتمش همونجا ، دفترو



اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما



حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته


 
شعر من بده ولی، زیادته

به خاطر......!

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

وداع....

 

شب چه سنگين مي رسد تاريك و تار


صبرم از كف مي رود از دل قرار


شكوه از روزي كه كوتاه است و زود


مي رود بر ديده خار ِ انتظار


وقت خواب آمد سرت بر سينه ام


اين خيال است اين ، نمي آيد بكار


خاطرات خوب و زيبا را به دل


مي سپارم ، يادگاري ماندگار


زير باران ، سوز سرما ؛ گوشه اي


تابش خورشيد آنجا ، سايه سار


چاره بر ناچار ِ رفتن مي رسد


آن صدا ، آن ناخوش آواز قطار


با دروغ ِ خنده غم پنهان ولي


زير لب آهسته اين (اي روزگار )


دل چه مالامال و گنجايش به هيچ


باچه مقياسش ؟بگو ، شايد هوار


بي نشان بس كن مگو ديگر مگو


گنج پنهان تو روزي آشكار

شمع مرده

 

شمـــع زســـوزی ازدرون بسوز می دهد نـدا

 

بیـــا تـــو یــــــارنــازنیـن  رسیــده ام بـه انتها

 

بیـــا تـــو شعلــه ام ببیــن بــخاطر تو روشنم

 

بیـــــا شــراره ای بـــزن کنـــون فتـــاده ام زپا

 

بیـــا که گـــر نبینمــت بــه خاموشی فرو روم

 

بیـــا کــــه تــا نظـــــر کنم ز آخرین شراره ها

 

نه یک نگـــه به اشک او نه بشنــود صدای او

 

بگویدش به خـود نگرتو زین سپس مخوان مرا

 

برفت آن زمان که شب تو در میــان و گرد تــو

 

ز هـــر طرف نظـــر به تو ز گل رخان خوش ادا

 

یکی رباب و ساز و نی یکی شراب وجام می

 

  یکــی ترانـــه خــوان بـود و یکی مدیحه گوترا

 

همـــه بــه گــــرد نــور تــو ولی همه ز انتفاع

 

کنون نمانده هیچ کــس  تمــام گشتـه ماجرا

 

به آن زمــان کنار تـــو بـــودم که جلوه گر کنم

 

جمال خویش و حسن خود زپرتو تو خـویش را

 

کنون که رفـت نور تو خـــراب گشــت جمع تو

 

مــــرا درایتــــی بــــود رهـــا شـوم از ایـن بلا

 

چو این شنید شعله را فرو کشیــــد بی صـدا       

                                                         

به شام تـار و بس سیه بمـرگ خود دهد رضا