قاصدک.......!
قاصدک را دیدم
خبری بر دل داشت
گفتم از بام که برخواسته ای
گفت از بام عزیزی که تو بر دل داری
گفتم او را دیدی ؟
یا که او دید تو را ؟
گفت آری دیدم
دلش از آینه ها روشن تر
رخش از ماه فروزانتر بود
زیر لب درس وفاداری داشت
قدمش تخم محبت می کاشت
گفتم ای قاصدک کوچک من
خوش خبر آوردی
آن عزیزی که تو او را دیدی
ز من او هیچ نگفت ؟
گفت چرا
زیر لب زمزمه می کرد خدا یارش باد
در همه حال نگه دارش باد
گفتم ای قاصدک کوچک من
چه خبر می بری از ما براو
گفت مرا ؟!!
خبر دلشده ای ، شیفته ای ، سوخته ای
قاصدک را که وجودش همه از من شده بود
من دمی بوسیدم ، بوئیدم
به خدایش دادم
گفتمش بار دگر چون رفتی خبر از ما بردی
تو بگو ای مه من
که خدا یارت باد
در همه حال نگه دارت باد
ودگر هیچ مگو
قاصدک را با اشک به فضایش دادم
او که میرفت از آن بالا گفت
به خدا میگویم
به خدا میگویم
به خدا میگویم.....